X
تبلیغات
رامونا




























رامونا


گاهی کاری که یک قرص کوچک چند گرمی می تواند انجام دهد یک انسان برگ چند کیلویی نمی تواند

به لطف قرص سرحال و سرخوشم و نبودن هایت را بهتر می توانم تحمل کنم...


تو خود بخوان حدیث مفصل...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 1:24 توسط رامونا|


دلـــــــــــــــــــم...

برای با هم بودنمان تنگ شده...

برای با هم خندیدن...

با هم قدم زدن

با هم مسافرت رفتن

با هم فکر کردن

حتی...

با هم حرف زدن...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 8:33 توسط رامونا|

خسته ام

اندازه تمام نداشته هایم

و داشته های دور از دسترسم...

خســـته ام...

اشک های یواشکی گواه تمام خستگی های من است...

روحم پژمرده و امیدم... شاید...

به سوسوهایی دل خوش کند...

گاهی هیچ امیدی و گاهی... تمام دل خوشی ام می شود یک گل سرخ دوست داشتنی گوچک...


نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 19:14 توسط رامونا|


آنقدر که فکر نبودت مرا پیر می کند، از نبود خودم نمی هراسم...


برچسب‌ها: بودن
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 12:41 توسط رامونا|


آدم ها چقدر ساده فراموش می کنند!

روزهای شیرین را... روزهای تلخی که بهای ماندن "عاشقانه" بود... و بیادماندنی ترین روزها را...

نه اینکه فراموشش کنند، نه...! برایشان بی اهمیت می شود... همینکه از چشمشان دور شد دیگر احساسش هم نمی کنند...

اصلا آدم ها چقدر بی احساسند...!

همه دوستت دارم ها... چه ساده رنگ می بازد... و چه "احمقانه" جانشین چیزهای بیخود و عوامانه می شود...

به چه قیمتی...؟!

به بهای شکستن دل چه کسی...؟!

به کدامین گناه آلوده بودم که تاوانش اینچنین بوده است؟!
آدم های دوروی دقلباز مست مست مست...!

مهربانی نه در "حجاب" است، نه در "سبک زندگی" و حتی نه در لبخـــــند...!

مثل انسانیت باید بود، ماند و امتحان پس داد تا به مهربانی آدم ها پی برد...

نامهربانانه دلم را می شکنند و اسم خودشان را با افتخار "مسلمان" می گذارند...!


چقدر حس نزدیکی به شاعری دارم که این را سرود:

" هر کس به طریقی دل ما می شکند                   بیگانه جدا، دوست جدا، می شکند!

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست!                      از دوست بپرسید چرا می شکند...؟!"


+ حال و هوای ابری من هنوز آفتابی نشده، برایم دعا کنید...



برچسب‌ها: دل, شکستن, بیگانه, عاشق
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 1:57 توسط رامونا|


دلم... برای آن روزهایی که منتظرت نه... امیدوارت بودم تنگ شده...

امیدوار به... چیزهایی که داشتم و دریایی ترش را می خواستم...

دلم برای خودم تنگ شده... برای بغض هایی که بوی دنیا نمی داد، برای اشک هایی که فقط جانمازم می دانست، برای دوستت دارم هایی که... با دست و دلبازی نصیب آدم های اطرافم میشد...

دلم برای آن حال و هواهای خودم خیلی تنگ شده...

فکر کنم اثرات باران است...

همیشه باران برای من مفهوم و تازگی دیگری داشت.


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 1:58 توسط رامونا|

دوستت دارم ها را سپرده ام به تقدیر!

مسخره است نه؟

"عشق" است دیگر، حال و هوایش کمی عجیب است...

کسی جز خودت سر از کارهایش درنمی آورد!

برای هر کسی یک رنگ و بویی دارد و برای من... اینگونه است، "تقدیر"با کمی عطر "دیوانگی"!


+ گاهی دلم خیلی شور می زند! شاید از شیرین شدن زیادی است!


برچسب‌ها: تقدیر, دیوانه, شیرین
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 23:1 توسط رامونا|


انگار بعضی ها عادت دارند به گاز گرفتن "روح" ما...!

بعد عقب می نشینند و برای بهتر شدن! اوضاع دعا می کنند!

مثل بعضی خانه ها که در عین سادگی تمیز و باصفاست اما بعضی دیگر هرچقدر هم "به ظاهر" شیک باشد، اصلا به دلت نمی نشیند! حس می کنی محبوسی، دلت می خواهد پنجره اش را (اگر داشته باشد) باز کنی سرت را ببری بیرون و با تمام وجود هوای بیرون را نفـــــــس بکشی...

حیف که...


"تقدس" ، "مقدس" ، "تقدیس" ...

هیچ کدام با "تو" جور در نمی آید...

در واقع "تو" با هیچ کدام جور درنمی آیی!



+ نوشته ام کمی بوی نفرت می دهد...


برچسب‌ها: نفرت, خانه
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 10:7 توسط رامونا|

آنقدر در روزمرگی هایم گم شده ام که...

یادم رفت دلی داشتم قد یه دریا، به بزرگی آسمان، و به زیبایی رنگین کمان...

نا شکری چه بلاها که سر آدم نمی آورد!

حالا دیگر دلم نه دریا نه آسمان و نه رنگین کمان را دارد...

سیاه شده و پر از کثیفی های حرف های این و آن... دل مشغولی های الکی و غصه خوردن های بیجا...


 + سعی دارم دوباره صافش کنم و رسوباتش را بزدایم... اگر بگذارند و بتوانم!




برچسب‌ها: دل, عشق, آسمان
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 19:40 توسط رامونا|

نمی شناختمت اما با نوشته هایت حس خوبی داشتم...

حس دلتنگی... حتی...!

دوستت داشتم و از خدا می خواستم جای مخاطب خاص من "تو" بودی...!

باورت می شود؟!

اینقدر با نوشته هایت حس نزدیکی به من دست می داد...؟!

 به سختی خودم را کنار کشیدم تا کار به جاهای "باریک" نکشد...

اما... خیلی وقت ها یادت بودم...

خوشحالم... تو هم پرستو شدی...

تبریکـــــــــــ...


برچسب‌ها: مرد, ازدواج, دل نوشته
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 18:43 توسط رامونا|


آخرين مطالب
» چند گرم معرفت...
» با هـــــــ ـــــــــم...
»
» ن ب و د ت
» هر کس به طریقی دل ما می شکند
» دلم تنگ شده :(
» تقدــــــر
» چرا گاز می گیری؟
» سیاهیــــ
» تبریکــــ...

Design By : Pichak